تبلیغات
صدای پای آب - روز ششم مدینه ( وداع )
    
    سخن امروز  : 
به تارنمای صدای پای آب خوش آمدید.

.:. معرفی وبلاگ .:.


فقط و تنها فقط به خاطر آن تو را می ستایم که بر سر آرمانت باقی ماندی و لحظه ای از راه رفته باز نگشتی ، تو را می ستایم که بر سر عهد و پیمانت با ولی خویش راست قامتانه ایستادی و لبیک گفتی به هل من ناصر پیر جماران و لحظه ای قد خمود نکردی و سرمشق شدی برای کوفیان و همه کوفی صفتان از حال تا همیشه تا یاد بگیرند که چگونه باید مشق عشق کرد در دفتر ولایت ...



اللهم الرزقنا حلاوه شهاده فی سبیل المهدی عج



.:. نویسندگان وبلاگ .:.

  :: سید محمد حمدی (274)


.:. تصویر تصادفی .:.


.:. نظرسنجی .:.

میشه نظرتون رو راجع به این وبلاگ بدونم ؟







.:. معرفی وبلاگ به دوستان .:.

نام شما :
ایمیل شما :
نام دوست شما :
ایمیل دوست شما :


.:. خوراك وبلاگ .:.


مشترك خوراك وبلاگ شوید، تا هیچ مطلبی را از دست ندهید


.:. آمار وبلاگ .:.

کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بازدید :

آخرین بروز رسانی :






.:. امكانات وبلاگ .:.


مبارزه


بسم رب الشهدا و صدیقین
پایگاه فرهنگی مردان ناب " alt="این صفحه را به اشتراک بگذارید" />




.:. زبان های دیگر .:.

  1. روز ششم مدینه ( وداع )
    مربوط به موضوع : راهی کوی دوست ,
    چهارشنبه 13 اردیبهشت 1391

    باسلام خدمت همه خصوصا شخص جامانده

    جاماندن به نرفتن نیست ، به رفتن است و برنگشتن ، به رفتن و است و سوختن و به رفتن است و نماندن

    جامانده هرجا رفتم اول شما تو ذهنم اومدید . همه درخواست ها رسوندم . ایشالا مقبول شه .

    دیشب دیگه خواب برام معنا نداشت . آرام نبودم . اظطراب و استرس عجیبی داشتم . انگار چیز بزرگی رو گم کرده باشم و نمیدونستم . این همه راهو بیای مدینه گم شدتو نبینی و بری ؟؟؟!!! این همه راه بیای تا در خونه علی ، مادر نگات نکنه و بری ؟ سوختم . بدجورم سوختم . الانم که دارم مینویسم نمیتونم آروم باشم . باور کنید دل کندن سخته .

     

     

    همون سر شب پا شدم اومدم حرم . تا تونستم دق و دلی خودمو خالی کردم . تو روضه ( بین منبر و قبر پیامبر که پیامبر فرمودند به قطع یقین اینجا قسمتی از بهشته ) به جا همه نماز و قران خوندم . کمی سبک شده بودم . تو همین حالت یهو صدای اذان نماز شب بلند شد . لرزه عجیبی به تنم افتاد . یقین داشتم امام زمان گریه هاشو تو بقیع کرده الان میاد مسجدالنبی نماز شب بخونه . ای خدا .... چه کردم با دلم من .... مهدی فاطمه خودشو بم نشون نمیده . چه بسا آقام کنارم نماز خونده باشه و من ندونستم . وای ... آدم دیوانه میشه به خدا

    بعدش اومدم بیرون رفتم پشت در بقیع . دوستامم اومدن . حال عجیبی بود . آخه امروز هفتم شهادت مادرم زهراس ( مداومت در ذکر مادر تو صحبتام برا تذکر یه موضوع به خودمه - بعضی ها پرسیدن منم جواب دادم ) یقین دارم و مطمئنم امروز مهدی فاطمه تو بقیعه . شک نداشتم داره بلند بلند روضه میخونه و خون گریه میکنه . ولی اینکه من نمیدیدمش بدجور دلکو سوزوند .

    پشت دیوار بقیع بغض در گلوی بچه ها وا شد و تا تونستن اشک ریختن . دل کندن سخته به خدا .

    وقت نماز صبح شد . رفتیم مسجدالنبی . بعد نماز دیگه در بقیع باز شد . باور کنید پاهام سنگینی میکرد . با همون حالت داخل بقیع شدم . مگه باورم میشد دیگه آخرین باره . حاج آقای طاهری هم ساعت 6 رسید . دیگه آفتاب داشت درمیومد . خدا خیرش بده . خوب حق مادر رو ادا کرد . یه عده دورمون جمع شده بودن . حاج اقا هم آرام روضه میخوند . یکی دوبار متفرقمون کردن ولی به یاد ماندنی بود . این آخری متوجه شدم یکی از وهابیا بیسیم زد بیان حاج آقا رو بگیرن . سریع حاج آقا رو دور کردیم . همین کارارو کردن حضرت زهرا رو شبانه دفن کردن دل علی خون شد . به خیر گذشت . آخه دیشب یه روحانی رو هم گرفتن . اوضاع خیلی خیته اینجا .سینه شکستن تو مدینه عادی شده . با حالتی وصف ناپذیر با بقیع وداع کردیم و اومدیم بیرون . تو مسیر حاج آقا آروم نوحه میخوند و بچه ها آروم گریه می کردن . دلم لک زده بود که بچه های هیئت همه بودن یه دسته بزرگ اونجا میزدیم و تا جون داشتیم روز هفتم مادر سادات سینه میزدیم و اشک میریختیم .

    از مسجد اومدیم بیرون . خودمون حال خوبی نداشتیم . حاج آقا یه چیزی گفت بدتر شدیم .گفت بریم تو مسجد یه چیزی بتون نشون بدم که وهابیا و سنی ها ازش خبر ندارن . از باب ملک فهد داخل شدیم . بعد از ستون سومی پیچید سمت چپ ، اونجا هم کنار ستون دومی طوری که پلیس شرطه نفهمه قالی رو کنار زد . یه دایره به قطر حدود یک متر یا بیشتر که با سنگفرش مشخص شده بود . گفتم حاجی این چیه ؟ زد زیر گریه . گفت این محرم اسرار علیه ! گفتم حاجی چی میگی ؟ گفت این چاهیه که آقا علی باش درد و دل میکرد . معمار اینجا شیعه بوده . نخواسته این چاه مخفی بشه ، اینجوری نشونش کرده . وای خدای من کجا نشستم . همون جایی که علی (ع) شب روز میومد درست همین نقطه گریه میکرد و درد دل میکرد با چاه . داغون شدم . دیگه برگشتم هتل . الانم داریم وسایلمون رو جمع میکنیم . ایشالا حدود ساعت 4 بعد از ظهر میریم مسجد شجره ، محرم میشیم و بعد نماز مغرب راهی مکه خواهیم شد .

    خیلی دلم گرفته ...




    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 اردیبهشت 1391 12:51 ب.ظ

    | نظرات () | نویسنده : سید محمد حمدی

.:. صفحات وبلاگ .:.



.:. لینك باكس .:.


*** وبمستر عزیز به منظور افزایش بازدید وبلاگتان، لینك وبلاگتان را به لینك باكس ارسال كنید ***



آخرین مطالب

تبادل لینك

ابتدا وبلاگ ما را با نام صدای پای آب لینك كنید سپس از طریق اینجا لینك خود را برای ما ارسال كنید.